‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندنیها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندنیها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

یک فنجان چای خوب

http://liyn-an.com/school/seminar/imges/01_a_cup_of_tea.jpg


راهب بودایی و فیلسوف ویتنامی ، تیچ نات هان مطلبی دارد درباره لذت بردن
از یک فنجان چای خوب .

می گوید شما باید کاملا در حال حضور داشته باشید تا بتوانید از چای لذت ببرید.
تنها در هوشیاری به زمان حال است که دستان شما می توانند گرمای دلپذیر فنجان
را حس کنند . تنها در حال است که می توانید عطر چای را ببوئید ، طعمش را بچشید
و از لطافتش لذت ببرید . وقای عمیقا در فکر گذشته هستید و یا نگران آینده ، از تجربه
لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیز دستگیرتان نمی شود. چشمانتان را به فنجان
می دوزید و چای تلف می شود .

زندگی نیز همینطور است ، اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید ، پراکنده می شوید و
زندگی می گذرد انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما می گذرد ..



*برگرفته از کتاب : تنها عشق حقیقت دارد-برایان ال وایس

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

آقای محمود معظمی

"اکثر انسانها مانند یک بسته دینامیت پرقدرت هستند.
اما تنها هنگامی نیروی شان آزاد می شود که دانایی جرقه ای به هنگام در روح آنان بزند."
(ام. اندرسون)


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1389/05/16/L00882477723.jpg


این آقای محمود معظمی خیلی دیدگاههای جالبی داره
باید بگم هر بار که مطلبی ازش می خونم حس قدرت و حس اعتماد بنفس
شدیدی بهم دست میده ، خیلی تصادفی ایشون رو در اینترنت پبدا کردم ، برای من جالبه
که بین این همه کتابهای خارجی که از آنتونی رابینز و برایان تریسی و ... خیلی های
دیگه که بیشتر کتابهاشون رو مطالعه کردم کتابی به اسم این آقای باسواد و با قدرت ندیدم
البته اینو بگم که برای اولین بار امسال تو نمایشگاه کتاب یک سی دی از کنفرانس ده نمک
ایشون رو دیدم ولی من دوست دارم کتابی ازش بخونم و یا به سیمناری برم و باهاشون آشنا
بشم ، چقدر بد که تهران زندگی نمی کنم و شاید خوبه که باعث شده که علاقه من زیادتر بشه .

فکر میکنم به دلیل ایرانی بودنش بهتر منو می فهمه و حرفهاش خیلی گرم و صمیمی تر از
خارجی هاست چون میدونه انسانهای جامعه ما چه جوری زندگی میکنند و حقیقتشون چیه ...


"برای دست یابی به آنچه هرگز نداشته ای، باید راهی را بروی که هرگز نرفته ای"

لینک عکسهای سمینار مرداد 89

زندگینامه محمود معظمی

کمی بعد نوشتم :

راستی یک کتاب به اسم ایشون تو نت پیدا کردم به اسم :

چشمها را باید شست: شما می توانید خوشبخت تر شوید!

مطلبی برگرفته از کتاب محمود معظمی :


" ...در یکی از سفرهایی که به اتفاق خانواده در ایران بودیم،دخترم که بسیار کنجکاو است،

چون هنوز به اندازه کافی فارسی را خوب نمی دانست و با فرهنگ جامعه ایران چندان آشنا نبود

به من گفت: (بابا این راننده هایی که پشت ماشین هایشان قرآن می نویسند...)

گفتم:(بابا.این ها قرآن نیست،شعارهای مذهبی است مثلا یا زهرا،یا فاطمه،یا علی،یا مولا،

یا صاحب الزمان...)برایش توضیح دادم که این عبارات با آیات قرآنی فرق دارد.

ولی دخترم به خاطر خط عربی آن ها تصور می کرد که آیات قرآن هستند.

گفتم:(خب منظورت از گفتن این حرف چیست؟)

گفت:(چرا بعضی از این هایی که این عبارات مقدس را پشت ماشین هایشان می نویسند،

این قدر بی تربیتی می کنند؟چرا جلوی هم می پیچند؟چرا حرف های زشت می زنند؟


...نظر شما چیست؟چرا این قدر فاصله هست میان آن چه که می گوییم

و آن چه که واقعا هستیم و انجام می دهیم؟چرا با آن چیزی که ادعا می کنیم این قدر فاصله داریم؟..."




۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

هردفعه یک ریگ

... سولز برجر اظهار می داشت با تمام زحمات و مساعی ای که برای رفع نگرانی به کار می بست باز نمی توانست ارامشی بدست اورد تا اینکه تصادفا به این کلمات ساده از یک سرود مذهبی برخورد و از ان پس ان را سرمشق زندگانی خود کرد:

ای پرتو امید مرا راهنما باش. تنها پیش پایم را روشن کن زیرا از تو نمی خواهم که منظره های دوردست زندگی را به من بنمایی فقط همین جلو پایم همین یک قدم کافی است!

در همین ایام جوانی نیز در میدان های جنگ اروپا گرفتار ناراحتی و تشویش خیالی بود و اگر دکتری به داد او نمی رسید اکنون شما داستانش را از زبان خودش نمی شنیدید. او ((جرمینو)) نام دارد و اهل استان مریلند امریکاست و اینطور می گوید:
((
وظیفه خطرناک و رنج اوری که به عهده من واگذار شده بود این بود که نامهای کشته شدگان و مجروحین میدان جنگ را یادداشت کرده و نیز فهرستی از بیماران بستری تهیه نمایم و اجسادی را که در میدان های جنگ به جامانده وارسی کرده و محتویات جیب هایشان را برای خانواده شان بفرستم تا لااقل یادگاری از گمشده خود داشته باشند. از ترس اینکه مبادا در انجام این وظیفه کوتاهی کنم بیمناک بودم. بعلاوه با خود فکر می کردم که ایا انقدر زنده می مانم که یکبار دیگر یگانه فرزندم را که اکنون شانزده بهار از عمرش می گذرد ببینم!
طوری سلامت جسم و جان من به خطر افتاده بود که دیوانگی را در یک قدمی خود می دیدم وقتی که به دست های خود نگاه می کردم جز پوست و استخوان چیزی نمی دیدم و خیال می کردم که موقع بازگشت به وطن ادمی علیل و خانه نشین خواهم بود.
از خیال چنین اینده تاریکی هر روز مثل بچه ها زار می زدم کم کم کار به جایی کشید که دیگر خود را ادم عادی نمی دانستم.
این افکار مالیخولیایی بالاخره مرا به بهداری ارتش کشاند. ولی دکتر معالج که دریافته بود بیماری من یک مرض روحی است با قیافه ای مهربان و اهنگ موثری گفت: من از تو می خواهم که از امروز زندگی خود را مانند ساعت های ریگی قدیمی تصور کنی که در محفظه فوقانی ان هزاران دانه کوچک ریگ قرار دارد و هر لحظه (یکی) از انها از مجرای باریک خود گذشته و پایین می افتد و هرچه بکوشیم و به خود زحمت دهیم بیش از همان یک دانه در یک لحظه معین فرو نخواهد افتاد مگر اینکه ساعت را خراب کرده ساختمانش را اصلا به هم بریزیم. من و شما هرکدام به منزله ان ساعت ریگی هستیم صبح که از خواب بلند می شویم می بینیم که باید تا غروب صدها کار گوناگون انجام بدهیم. حال اگر هریک از این کارها را در موقع خودش انجام ندهیم مثل این است که بخواهیم از سوراخ باریک ساعت در یک لحظه بیش از یک ریگ خارج کرده باشیم. پیداست که چنین شتابزدگی و کم حوصلگی جز لطمه شدید به زندگی ما جز ضعف اعصاب و فشار خون و عصبانیت حاصل دیگری دربر نخواهد داشت.
تد می گوید از ان روز به بعد دستور فوق یعنی ((هردفعه یک ریگ را )) به خاطر سپرده و به کار بستم و به وسیله ان بر نگرانی و بیماری روحی خود پیروز شدم و در سایر مراحل زندگی ام نیز از ان پیروی کرده و نتایج درخشانی گرفته ام, فعلا در یک شرکت بازرگانی مشغول کار هستم که در نتیجه جنگ در کارهای ان اختلافاتی بوجود امده بود و مجبور بودم که در یک لحظه چند گرفتاری مختلف داشته باشم ولی برخلاف گذشته بدون انکه گرفتار غم و تشویش گردم دستور دکتر را به یاد اوردم که ((هر دفعه یک ریگ و هر موقع یک کار)) و با تکرار کلمات مزبور توانستم کارم را با نظم و ترتیب و به موقع انجام داده و بر نگرانی غلبه نمایم.))


برگرفته از ایین زندگی / نوشته دیل کارنگی / ترجمه م. اذین فر / انتشارات اسکندری / بخش دم غنیمت است


برگرفته از این وب لاگ

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

انعکاس

هر بار به مردی که برعکس
توی آبه نگاه می کنم،
خندم میگیره،
گرچه نباید بخندم.
چون شاید تو یه دنیای دیگه
یه وقت دیگه
تو یه شهر دیگه،
شاید اون درست ایستاده باشه
و من برعکس باشم.

شل سیلور استاین

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

مقایسه طرز زندگی ایرانیها با غربیها

آبی =غربیها

قرمز= ایرانیها

عقیده

Join Gevo Group

شیوه زندگی

Join Gevo Group

سر وقت بودن

Join Gevo Group

ارتباطات

Join Gevo Group

عصبانیت

Join Gevo Group

صف

Join Gevo Group

وضعیت خیابانها در روز تعطیل

Join Gevo Group

جشن میهمانی

Join Gevo Group

سروصدا در رستوران

Join Gevo Group

مسافرت

Join Gevo Group

رویارویی با مشکلات

Join Gevo Group

سه وعده غذای روزانه

Join Gevo Group

حمل و نقل

Join Gevo Group

دوران کهنسالی

Join Gevo Group

حال و حوصله ـ آب و هوا

Join Gevo Group

رئیس

Join Gevo Group


تو وب کلوب به این مطلب برخوردم برام جالب بود درسته بعضی ها شون طنز تلخه ولی خب یه جورایی خیلی آدمهای قرمزی هستیم