شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بغض

میدانی ... بعضی از بغض ها از کودکی در گلوی آدم می مانند و در گیر و دار زندگی  که به اصطلاحی به آن بزرگ شدن می گوئیم فراموش می شوند و زمانی فکر می کنیم که دیگر وجود ندارند 
اما حقیقت در تاریکی لحظه هایی پدید می آید که تصویری از یک فیلم و یا قطعه ای از یک عکس تو را به آن بغض می رساند و  می فهمی که نه اینکه بغض وجود داشته است بلکه بزرگتر و بزرگتر شده

سه‌شنبه ۷ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

زمان میگذرد
ساعتها و سالها همچون دو معشوق تنها در تاریکی ناخودآگاهم با هم عشقبازی می کنند
دیگر از اینچنین و آنچنان
دیگر از آن تاریکی کودکی
از آن دخترکی که بهانه می گرفت بیدارم
نه اینکه بیدار بودم
بلکه بیدار شدم

می دانم درمان دردهایم در گفتن و نوشتن است
از این روزی که از سفر برگشتم تا به روزهای رفتن خواهم نوشت

زیرا که این نوشتن است که به من ، مرا می فهماند

من صدای زمان را می شنونم
صدای تیک تاک ساعت و صدای نفسهای روحم
که به سوی ناشناخته حیات پیش می روند حتی این درد
درد بغض های ناشناخته ام نیزمرا آرام می کند

زندگی عجب خواب آلوده ای بو و نوشتن زلال

امروز 7 آبان 92

همین که هست زیباست و زیباتر
یادت باشد تنها بودی تا که همیشه

جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

زندگي كنيم


http://mikefriesen05.files.wordpress.com/2011/07/photos-of-tree-of-life-north-devon-england-pictures.jpg

زندگي كنيم
و با روح جهان يكي شويم
ما ثروتمنديم
و ثروت ما رنجهاي‌مان است
ما هزاران بار مرده‌ايم
و مرگ، جزئي از زندگي ما شده است
ديگر از مرگ هراسي نيست
بيا با روح جهان يكي شويم...



 مأخذ اشعار: قلب تو شاعري است.جبران خلیل جبران

پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بازگشت

همیشه به شکل غریب به دلبستگی هایم وایسته بودم رفتن و بازگشتن از گذشته راهی برای نوشتن بوده ....
حتی رقتن نیز نوعی به خود آمدن است ...

چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پایان

  خیال می کنم
 در آبهای جهان قایقی است
 و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
 و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
 کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
 و گوش دادن به
 صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
 و در جوانی  روی یک سایه راه باید رفت
 همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟

http://www.tjoonz.com/wp-content/uploads/Number9-ElectroDub-Vol-13-The-End.jpg
 

 این سفر هم اینجا به پایان رسید ....

این وب لاگ تعطیل شد 

شاید روزی در جایی دیگر همدیگر را باز ملاقات کردیم 

به امید دیدار 

خدانگهدار.


سه‌شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

در کوی عشق



خیلی وقت بود که اینجا سر نزده بودم بعد مدتها دیدم چقدر منو های بلاگر عوض شده 
این روزها ... این ماهها همش در سرعت زندگی گم شدم ...یه جورایی این چند روز با خودمم
کارایی که میکنم و کرده ام همش صفحات تقویم رو ورق میزنند و میزنند و عمر میگذرد 
بعد چند روز دارم به خودم میرسم و الان داشتم فکر میکردم که چه جوری میشه که آدم تو زندگیش
اونقدر جایگزین پیدا میکنه که خودش رو هم فراموش میکنه؟؟

تصنیف کوی عشق با صدای علیرضا قربانی شنیدم و لذت بردم 
و خیلی خیلی آدم رو یاده خودش می اندازه ...

مــــــا را بجز خيالــت، فکــري دگــــر نباشد                                
در هيـــچ سر خــــيـــالي، زين خوبتر نباشد
کي شبــــــروان کويــت آرند ره به سويـــت                               
عکســـي ز شمـــع رويـــت، تا راهبر نباشد
مـــا با خيــــــال رويـــت، منزل در آب و ديده                              
کرديم تــــا کسي را، بر مــــا گــــــذر نباشد
هرگـــــز بدين طراوت، سرو و چـمن نرويــد                               
هرگز بدين حــلاوت، قنــد و شکــر نباشــــد
در کوي عشـــق باشد، جان را خطر اگر چه                  
جايي که عشــق باشد، جان را خطر نباشد
گر با تـــــو بر سرو زر، دارد کســـي نزاعي                              
مــن ترک ســـر بگويــــم، تا دردسر نباشــد
دانــم کــــه آه ما را، باشد بسي اثــرهــــــا                               
ليکن چه ســود وقتي، کز مـــا اثــــر نباشد؟
در خلوتي که عاشـق، بيند جمال جـــانــــان                               
بايــــد که در ميـــانه، غيـــــــر از نظــر نباشد
چشمت به غمزه هــــر دم،خون هزار عاشق                  
ريـــزد چنانـــکـه قطعـــــاً کس را خبــر نباشد
از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش             
آبـــي زند بر آتـــش، کان بي‌جگر نباشد
"سلمان ساوجي"

جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

فرشته زمینی

http://fc00.deviantart.net/fs70/f/2012/009/2/e/falling_stars_by_lieveheersbeestje-d4lpnpl.jpg


ای جان سرگردان

میان وسوسه های زمین وآسمان

صدایت را دوست دارم

و می دانم که فرشته ها نیز

به صدای تو گوش می دهند

و قلب تو آنقدر مهربان است

که اگر فرشته ها بفهمند

آن را تصاحب می کنند

و دیگر آن را به دنیا باز نمی گردانند...

**