۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ

از همه دنیا دور می شوی 
دور و دور ، از چشم ستاره ها به این زمین مینگری 
زمینی که مادرت بود حالا به دورترین فاصله تو تبدیل شده 
و شروع میکنی به خواندن ....به خواندن کلماتی که در تنهایی زمزمه میکنی 
..............

بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش، نابوده شدیم
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفقگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
از من اثری ز سعی ساقی ماندست
وز زمزمه ی عطر اقاقی ماندست
وز باده دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندست


۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

بوی هجرت می آید

بوی هجرت می آید 
بالش من پُرآواز پَر چلچله هاست 
امروز عجیب حس نوشتن دارم 
رفتم و گشتم بعضی اوقات در کاغذ گاهی اوغات در کامپیوتر می نویسم 
چندباری دلم خواسته که این وب لاگ را حذف کنم ، اما مثل یک کودک بالغ خانه قدیمی کودکی را دوست دارم 
و یادگاری از حرفهای ناگفته دلم است 
چقدر سال باید بگذرد تا بفهمم انسانم 
چقدر باید زندگی کنم که این زندگی شکل دیگری بگیرد ؟ 
استاد سوال پرسیدن را دوست دارد 
هر چه پیچیده بپرسی برنده تر هستی 
من اما ساده می پرسم 
راه پیچیده کدام بود که من ساده رفتم ؟

{ یک روز ابری - نسیم}

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

بغض

میدانی ... بعضی از بغض ها از کودکی در گلوی آدم می مانند و در گیر و دار زندگی  که به اصطلاحی به آن بزرگ شدن می گوئیم فراموش می شوند و زمانی فکر می کنیم که دیگر وجود ندارند 
اما حقیقت در تاریکی لحظه هایی پدید می آید که تصویری از یک فیلم و یا قطعه ای از یک عکس تو را به آن بغض می رساند و  می فهمی که نه اینکه بغض وجود داشته است بلکه بزرگتر و بزرگتر شده

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

زمان میگذرد
ساعتها و سالها همچون دو معشوق تنها در تاریکی ناخودآگاهم با هم عشقبازی می کنند
دیگر از اینچنین و آنچنان
دیگر از آن تاریکی کودکی
از آن دخترکی که بهانه می گرفت بیدارم
نه اینکه بیدار بودم
بلکه بیدار شدم

می دانم درمان دردهایم در گفتن و نوشتن است
از این روزی که از سفر برگشتم تا به روزهای رفتن خواهم نوشت

زیرا که این نوشتن است که به من ، مرا می فهماند

من صدای زمان را می شنونم
صدای تیک تاک ساعت و صدای نفسهای روحم
که به سوی ناشناخته حیات پیش می روند حتی این درد
درد بغض های ناشناخته ام نیزمرا آرام می کند

زندگی عجب خواب آلوده ای بو و نوشتن زلال

امروز 7 آبان 92

همین که هست زیباست و زیباتر
یادت باشد تنها بودی تا که همیشه

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

زندگي كنيم


http://mikefriesen05.files.wordpress.com/2011/07/photos-of-tree-of-life-north-devon-england-pictures.jpg

زندگي كنيم
و با روح جهان يكي شويم
ما ثروتمنديم
و ثروت ما رنجهاي‌مان است
ما هزاران بار مرده‌ايم
و مرگ، جزئي از زندگي ما شده است
ديگر از مرگ هراسي نيست
بيا با روح جهان يكي شويم...



 مأخذ اشعار: قلب تو شاعري است.جبران خلیل جبران

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

بازگشت

همیشه به شکل غریب به دلبستگی هایم وایسته بودم رفتن و بازگشتن از گذشته راهی برای نوشتن بوده ....
حتی رقتن نیز نوعی به خود آمدن است ...

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

پایان

  خیال می کنم
 در آبهای جهان قایقی است
 و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
 و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
 کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
 و گوش دادن به
 صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
 و در جوانی  روی یک سایه راه باید رفت
 همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟

http://www.tjoonz.com/wp-content/uploads/Number9-ElectroDub-Vol-13-The-End.jpg
 

 این سفر هم اینجا به پایان رسید ....

این وب لاگ تعطیل شد 

شاید روزی در جایی دیگر همدیگر را باز ملاقات کردیم 

به امید دیدار 

خدانگهدار.


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

در کوی عشق



خیلی وقت بود که اینجا سر نزده بودم بعد مدتها دیدم چقدر منو های بلاگر عوض شده 
این روزها ... این ماهها همش در سرعت زندگی گم شدم ...یه جورایی این چند روز با خودمم
کارایی که میکنم و کرده ام همش صفحات تقویم رو ورق میزنند و میزنند و عمر میگذرد 
بعد چند روز دارم به خودم میرسم و الان داشتم فکر میکردم که چه جوری میشه که آدم تو زندگیش
اونقدر جایگزین پیدا میکنه که خودش رو هم فراموش میکنه؟؟

تصنیف کوی عشق با صدای علیرضا قربانی شنیدم و لذت بردم 
و خیلی خیلی آدم رو یاده خودش می اندازه ...

مــــــا را بجز خيالــت، فکــري دگــــر نباشد                                
در هيـــچ سر خــــيـــالي، زين خوبتر نباشد
کي شبــــــروان کويــت آرند ره به سويـــت                               
عکســـي ز شمـــع رويـــت، تا راهبر نباشد
مـــا با خيــــــال رويـــت، منزل در آب و ديده                              
کرديم تــــا کسي را، بر مــــا گــــــذر نباشد
هرگـــــز بدين طراوت، سرو و چـمن نرويــد                               
هرگز بدين حــلاوت، قنــد و شکــر نباشــــد
در کوي عشـــق باشد، جان را خطر اگر چه                  
جايي که عشــق باشد، جان را خطر نباشد
گر با تـــــو بر سرو زر، دارد کســـي نزاعي                              
مــن ترک ســـر بگويــــم، تا دردسر نباشــد
دانــم کــــه آه ما را، باشد بسي اثــرهــــــا                               
ليکن چه ســود وقتي، کز مـــا اثــــر نباشد؟
در خلوتي که عاشـق، بيند جمال جـــانــــان                               
بايــــد که در ميـــانه، غيـــــــر از نظــر نباشد
چشمت به غمزه هــــر دم،خون هزار عاشق                  
ريـــزد چنانـــکـه قطعـــــاً کس را خبــر نباشد
از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش             
آبـــي زند بر آتـــش، کان بي‌جگر نباشد
"سلمان ساوجي"

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

فرشته زمینی

http://fc00.deviantart.net/fs70/f/2012/009/2/e/falling_stars_by_lieveheersbeestje-d4lpnpl.jpg


ای جان سرگردان

میان وسوسه های زمین وآسمان

صدایت را دوست دارم

و می دانم که فرشته ها نیز

به صدای تو گوش می دهند

و قلب تو آنقدر مهربان است

که اگر فرشته ها بفهمند

آن را تصاحب می کنند

و دیگر آن را به دنیا باز نمی گردانند...

**



۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

به تيغم گر زني دستت نگيرم

http://img.ffffound.com/static-data/assets/6/02a11de9d4ca18e7d66a420aa8ff55c334a6b180_m.jpg




امروز که مینویسم در بین غبار و تاریکی نورهاست که برای آن مینویسم

به امید شاعر و شعری که زندگی آفرید ...

گوش میکردم ...

باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
آنچنان ديوانگي بگسسته بند
كه همه ديوانگان پندم دهند
غيرآن زنجير زلف دلبرم
گر دو صد زنجير آري بگسلم


به تيغم گر زني دستت نگيرم
وگر تيرم زني منت پذيرم
كمان ابروي ما را كو مزن تير
كه پيش چشم بيمارت بميرم

چشمي كه نظر نگه ندارد
بس فتنه كه بر سردل آرد
آهوي كمند زلف خوبان
خود را به هلاك مي سپارد

به دو زلف يار دادم دل بيقرار خود را
چه كنم سياه كردم همه روزگار خود را
شبي ار بدستم افتد سر زلف يار
همه مو به مو شمارم غم بيشمار خود را....


بعض که شکسته میشود آسمان شروع به باران میکند
و همه به فکر گلهای قالیند که میبارند گلهایی که روزی نقش قالی خواهند شد ...

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

بار

http://photos.guedalia.com/IMG_6219+BW+Fix.JPG

گلویم از بار ناگفته سنگینی میکند
نمی دانم راهی که می روم هستم
یا راهی که نرفتم...

در انبوه تردید و گلایه ها
این بغض شکسته است که همچون سرگیجه ای
در درونم می پیچد ...تا بلکه دیواری بیابد
و تکیه کند ...

ن.ط

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

دوست

https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhDpbBHkT5zSThUHJBr2mgjhb5H9XP2ZpCX4URxlRfsrrPxQBI-kZRhqhDwJvepinOHdmjRMLoferGhcpWzErAhv8eTpdNb_N2fm13M5DI0NeihU6z4DWMKEGwGcPoWNV31ecJKQP9Hcho/s1600/pray+dove.jpg


نه هيچ انساني دشمن توست،نه هيچ انساني دوست توست،بلكه هر انساني معلم توست....

این جمله خانم اسکاولیشن تو این روزهای سرد چه دلنشین هست ، روزهایی که دوستان دلیل
برای ماندن میشوند ...

در سفر زندگی این مسافر... گاه چنان سرگرم سفر میشویم که مقصد و پایان را فراموش میکنیم
گویی همیشه سفر خواهد بود ...؟؟؟

نیرویی میگوید : آری ...همیشه سفر خواهد بود ...سفر به سوی بودن

سفر به سوی جاودانگی ...

سفر بخیر ...

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

ما ستاره هستیم

http://www.astronomygcse.co.uk/AstroGCSE/New%20Site/Topic%204/pinwheel-galaxy.jpg


ما در خود ستاره ای بی نهایت زیبا داریم. ما ستاره هستیم. البته غبارها و ابرهایی فراوان ما را فراگرفته اند و اگر كسی از بیرون بنگرد ستاره ای نخواهد یافت. هدف مراقبه رخنه كردن در ابرهای تاریكی است كه ما را فراگرفته اند و رسیدن به هسته وجود جایی كه نور ابدی در آنجا حاضر است. جایی كه زندگی با شعله ای از شور و نشاط، شادمانی و زیبایی ای چشمگیر شعله ور است. این درونی ترین شعله همان خداست. سفر دشوار اما بسیار پربار است. و سفر فقط در آغاز دشوار است. آنگاه كه تو طعم آن لذت ناشناخته، آن احساس رهایی و هیجان ناشناخته را بچشی، سفر دیگر دشوار نخواهد بود. آنگاه هر لحظه آن از چنان زیبایی دل انگیز، نشاطی بی بدیل و شور و حالی عظیم برخوردار خواهد شد كه حاضر خواهی بود هرگونه سختی را به جان بخری. حتی حاضر خواهی بود در راه آن جان دهی، زیرا آنگاه خواهی دانست كه حتی مرگ نیز مرگ نیست.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

وصل

http://legacyentries.weheartit.netdna-cdn.com/20090325022849.jpg

در برابرِ بی‌کرانیِ ساکن
جنبشِ کوچکِ گُلبرگ
به پروانه‌یی ماننده بود.

زمان، با گامِ شتابناک برخاست
و در سرگردانی
یله شد.

در باغستانِ خشک
معجزه‌ی وصل
بهاری کرد.

سرابِ عطشان
برکه‌یی صافی شد،
و گنجشکانِ دست‌آموزِ بوسه
شادی را
در خشکسارِ باغ
به رقص آوردند.

۲

اینک! چشمی بی‌دریغ
که فانوسِ اشک‌اش
شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک
لبخند می‌زند.

آنک منم که سرگردانی‌هایم را همه
تا بدین قُلّه‌ی جُل‌جُتا
پیموده‌ام

آنک منم
میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.

آنک منم
پا بر صلیبِ باژگون نهاده
با قامتی به بلندیِ فریاد.

۳

در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد
[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].

فریاد کردم:
«ــ ای مسافر!
با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم
این‌مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می‌بایدم کرد؟»

«ــ بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.

لایه‌ی تیره فرونشست
آبگیرِ کدر
صافی شد
و سنگریزه‌های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندان‌های خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنجِ دیرینه
همه کینه‌هایش را
خندید

پای‌آبله
در چمنزارانِ آفتاب
فرود آمدم
بی‌آنکه از شبِ ناآشتی
داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

۴

نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امیدِ دریچه‌یی
دل بسته بودم.

۵

شکوهی در جانم تنوره می‌کشد
گویی از پاک‌ترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشیده‌ام.

در فرصتِ میانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم -
دیوانه
به تماشای من بیا!


*****

پی نوشت :

چه شعری بود دیوانه وار چند بار خوندم

در روزی که دلتنگی جواب دارد این شعر بهترین وسوسه ام بود ... دیوانه به تماشای من بیا!


* عکس از سایت احمد شاملو

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

دعا ( دکتر عبدالکریم سروش)


تفاوت خدای فیلسوفان و خدای پیامبران ( پیام آوران) در این است که خدای پیامبران را می توان به دعا خواند، اما دربارۀ خدای فیلسوفان فقط باید جدال و جنجال کرد. فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمایی ریاضی مشغولند، گره از کار فروبسته خدا می گشایند، اما پیامبران همچو عاشقانی که با معشوقی نازنین نرد عشق می بازند، سخن از لطف و لطافت آن محبوب جمیل می گویند و دست مردم را در دستان نرم و پرنوازش او می گذارند. انکه حسین بن منصور حلاج گفت که : " معشوق همه ناز باشد نه راز" حق می گفت.

خداوند، نه رازی است عقل ستیز، که نازنینی است عشق پسند. و همین است راز انکه پیامبران بر خلاف فیلسوفان چنین مقبول خلایق افتاده اند و دل از خداجویان برده اند.

دعا و نیایش، قبل از انکه ابزار زندگی باشند، ابزار بندگی اند و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند، حاجت دل را روا می کنند، و برتر از انکه سفره نان را فراخی بخشند، گوهر جان را فربهی می دهند.

دعا فقط صحنه خواندن خدا نیست، که عرصه شناختن او هم هست، مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست، سخن گفتنی دو سویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت، هم پالایش روح می شود هم تقویت ایمان، هم دل خرسند می گردد، هم خرد. و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار، که سر را هم می بازد و نه به اضطرار عاقلانه که به اختیار عاشقانه می شکند.

عشق چون وافی است وافی می خرد

در حریف بی وفا می ننگرد

معشوق همۀ وجود عاشق را از دل و جان و خرد می خرد و استیفا می کند و این سودای خوش عاقبت در صحنۀ پر صفای دعا صورت می گیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.

در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق، هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او، هم از انس، هم از خوف، هم از محبت، هم از معرفت، هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت، هم از حاجات معیشتی و زمینی ، هم از مطلوبات ارمانی و آسمانی، هم از تسلیم هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و استین ان سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد؟

حدیث بندگی و دلبردگی

دکتر عبدالکریم سروش


لینک مطلب

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

تو تنها نیستی

http://cdnimg.visualizeus.com/thumbs/db/e3/window,alone,woman,ma,baby,nyc,new,york,girl-dbe301fd29e4288c4c1f4faa40e83cfa_h.jpg


بزرگترین دروغی که این زندگی به من آموخت جمله : " تو تنها نیستی " بود

و همیشه در برزخ زمان مرا دچار تردید ساخت گاه کسی ، دوستی ، آشنایی می آمد

و من به امید همان جمله همه چیز را با او تقسیم می کردم از کوچکترین حادثه گرفته تا بزرگترین شادی

وبعد رفتن او و نامیدی دوباره ای که آغاز می شد

که تمام چیزهایی که با او تقسیم کرده بودم کجا گم شد؟

و اینها اکنون در کجای هستی پرسه می زنند....

تا اینکه کم کم آموختم که تنها نیستم اما هستم ، با انسانها تنها هستم و بی انسانها تنها نیستم

که بهتر آن است که آنچه دارم را با تنهاییم تقسیم کنم و آنچه ندارم را با نزدیکانم

آنوقت تنهایی واژه ای تنها نخواهد بود بلکه واژه ای برای رهایی خواهد بود ...

ن.ط 27-5-90

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

بدون شرح

http://ordibeheshtez.files.wordpress.com/2010/04/the_glory_of_freedom.jpg?w=460&h=345


در جامعه گرایش هایی وجود دارند که اجازه نمی دهند انسان در مسیر شادی گام بردارد . پیروان این گونه نگرشها به انسانهای بدبخت نیاز دارند چون بر اساس هدف آنها انسان بدبخت از یک انسان شاد شایسته تر است . انسان شاد انسانی شورشی است اما انسان بدبخت ،؛ هیچگاه شورش نمی کند . انسان بدبخت همیشه آمادۀ فرمانبرداری است ، همیشه آمادۀ تسلیم شدن است . انسان بدبخت تا بدان اندازه نگون بخت است که نمی تواند سرپای خود بایستد . اوخودش را کاملاً بدبخت می داند و به همین دلیل آماده است تا در دام هر کسی گرفتار شود .

اُوشو


برگرفته از وب لاگ اردیبهشت

دوشعر از رسول یونان

1

**من نمی‌توانم باور کنم.
فکر می‌کنم همه‌اش خواب می‌بینم.
آخر چه‌طور ممکن است؟
مگر می‌شود از دیوارها عبور کرد،
یا از آب گذشت و خیس نشد؟
ما تمام این کارها را کردیم،
حتا از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.

- احمق! ما مرده‌ایم


http://art-for-sale.us/ebay/07/02-feb/spawn2-sm.jpg


2

**آدم ها می گذرند
آدم ها از چشم هایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که می درخشند
می توانند چشم های تو باشند...




من چند شاعری هست که همیشه وقتی شعری میخونم ازشون حس دوباره زندگی بهم دست
میده فکر کنم رسول یونان هم یکی از اینهاست

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

تشنه




كسى كه دو روزش مثل هم باشد، زیانكار است



حضرت محمد(ص)


http://joolipooli.persiangig.com/image/aab.jpg

می گویند در یک مهمانی ، صاحبخانه فراموش کرده بود آب بر سر سفره بگذارد ، مدتی گذشت و مهمانها یکی یکی تشنه شدند ، اما تنها به گفتن اینکه “تشنه شدیم” و “آب کجاست” اکتفا می کردند ، میزبان که مرد زیرکی بود ، در دلش گفت اینها در واقع هیچ کدام تشنه نیستند .

ناگهان یکی از مهمانها از جای خود برخاست و در حالی که اطراف را به جستجوی آب نگاه می کرد گفت : ” پس این آب کجاست؟”

میزبان با دیدن تلاش مهمانش ، رو به سایر میهمانها کرد و گفت :” هیچ کدام از شما در واقع تشنه نیستید ، تشنه ی واقعی کسی است که به طلب آب از جای خود بر می خیزد و به دنبال آن همه جا را جستجو می کند.


۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

http://www.jbgphotography.co.uk/images/landscape_photography/landscape_photographer_chester.jpg


زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

درحق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب

کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست

هرچه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایمست

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست


******

یه چند روزی اتفاقاتی برام افتاد و چیزهایی ازانسانها دیدم که به ظاهرها مشکوک شدم

دلم گرفت و خواستم صدایی از حافظ رو بشنوم که این شعر رو برام آورد

این زندگی وافعا چی میتونه باشه جز مسیری به سوی نور ، مسیری که گاه تاریک

میشه و گاه روشن !