‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

همین که من در این مسیر باشم

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:vMV69zYubPKd7M:http://www.rooz8.com/catch/data/a5859/29613_113.jpg&t=1

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.

گفتند: واقعا که مسخره ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی.

این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان ها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت: مهم نیست.

همین که من در این مسیر باشم، او خودش می فهمد که دوستش دارم.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

now the door has opened

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:UfhAij7pJb0LJM:http://img.picbite.com/2008/11/10/15604bshgs.jpg&t=1


There was a great sage who would not initiate anybody, who would not make anybody a disciple. And his fame spread far and wide, and thousands of people would come every year to his hilltop and they would touch his feet and they would cry and weep and they would say, "Accept us! Initiate us into the truth you have achieved! Open the door of your temple to us also -- we are thirsty."

But he would say, "You are not worthy, you don't deserve. First become worthy of me!" And his conditions were such that nobody was ever able to fulfill them: Be truthful for three years, not a single lie; for three years be celibate, not even a thought of a woman or a man -- and so on and so forth. Those conditions were impossible! And those conditions are such that the more you try to fulfill them, the more you will feel it is impossible. You can be a celibate if you don't bother too much about it; but if you think too much about celibacy then you will be surrounded by many, many women in your mind.

Many people had tried and nobody was successful, so nobody was initiated. Then the man was dying. Just three days before he died, many people had gathered and he told his closest people, "Now you go, and whosoever wants to be initiated I will initiate -- only three days are left!"

The people knew him well and they said, "What about your conditions?"

He said, "Forget all about those conditions! In fact, I was not ready to initiate anybody; hence, I was insisting too much on the conditions. Now I am ready! and I am full and I want to share. Now forget all about the conditions -- whosoever wants to come, fetch them! And be in a hurry because only three days are left."

He initiated any and everybody, whosoever came. People could not believe it! They asked, "What are you doing? We are sinners!"

He said, "Forget about it. I was not a saint up to now -- that was the only trouble. I had nothing to initiate you into. There was no door -- I was standing outside the door myself.

But now the door has opened -- now I have to share. Now there is no question of any conditions

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

هردفعه یک ریگ

... سولز برجر اظهار می داشت با تمام زحمات و مساعی ای که برای رفع نگرانی به کار می بست باز نمی توانست ارامشی بدست اورد تا اینکه تصادفا به این کلمات ساده از یک سرود مذهبی برخورد و از ان پس ان را سرمشق زندگانی خود کرد:

ای پرتو امید مرا راهنما باش. تنها پیش پایم را روشن کن زیرا از تو نمی خواهم که منظره های دوردست زندگی را به من بنمایی فقط همین جلو پایم همین یک قدم کافی است!

در همین ایام جوانی نیز در میدان های جنگ اروپا گرفتار ناراحتی و تشویش خیالی بود و اگر دکتری به داد او نمی رسید اکنون شما داستانش را از زبان خودش نمی شنیدید. او ((جرمینو)) نام دارد و اهل استان مریلند امریکاست و اینطور می گوید:
((
وظیفه خطرناک و رنج اوری که به عهده من واگذار شده بود این بود که نامهای کشته شدگان و مجروحین میدان جنگ را یادداشت کرده و نیز فهرستی از بیماران بستری تهیه نمایم و اجسادی را که در میدان های جنگ به جامانده وارسی کرده و محتویات جیب هایشان را برای خانواده شان بفرستم تا لااقل یادگاری از گمشده خود داشته باشند. از ترس اینکه مبادا در انجام این وظیفه کوتاهی کنم بیمناک بودم. بعلاوه با خود فکر می کردم که ایا انقدر زنده می مانم که یکبار دیگر یگانه فرزندم را که اکنون شانزده بهار از عمرش می گذرد ببینم!
طوری سلامت جسم و جان من به خطر افتاده بود که دیوانگی را در یک قدمی خود می دیدم وقتی که به دست های خود نگاه می کردم جز پوست و استخوان چیزی نمی دیدم و خیال می کردم که موقع بازگشت به وطن ادمی علیل و خانه نشین خواهم بود.
از خیال چنین اینده تاریکی هر روز مثل بچه ها زار می زدم کم کم کار به جایی کشید که دیگر خود را ادم عادی نمی دانستم.
این افکار مالیخولیایی بالاخره مرا به بهداری ارتش کشاند. ولی دکتر معالج که دریافته بود بیماری من یک مرض روحی است با قیافه ای مهربان و اهنگ موثری گفت: من از تو می خواهم که از امروز زندگی خود را مانند ساعت های ریگی قدیمی تصور کنی که در محفظه فوقانی ان هزاران دانه کوچک ریگ قرار دارد و هر لحظه (یکی) از انها از مجرای باریک خود گذشته و پایین می افتد و هرچه بکوشیم و به خود زحمت دهیم بیش از همان یک دانه در یک لحظه معین فرو نخواهد افتاد مگر اینکه ساعت را خراب کرده ساختمانش را اصلا به هم بریزیم. من و شما هرکدام به منزله ان ساعت ریگی هستیم صبح که از خواب بلند می شویم می بینیم که باید تا غروب صدها کار گوناگون انجام بدهیم. حال اگر هریک از این کارها را در موقع خودش انجام ندهیم مثل این است که بخواهیم از سوراخ باریک ساعت در یک لحظه بیش از یک ریگ خارج کرده باشیم. پیداست که چنین شتابزدگی و کم حوصلگی جز لطمه شدید به زندگی ما جز ضعف اعصاب و فشار خون و عصبانیت حاصل دیگری دربر نخواهد داشت.
تد می گوید از ان روز به بعد دستور فوق یعنی ((هردفعه یک ریگ را )) به خاطر سپرده و به کار بستم و به وسیله ان بر نگرانی و بیماری روحی خود پیروز شدم و در سایر مراحل زندگی ام نیز از ان پیروی کرده و نتایج درخشانی گرفته ام, فعلا در یک شرکت بازرگانی مشغول کار هستم که در نتیجه جنگ در کارهای ان اختلافاتی بوجود امده بود و مجبور بودم که در یک لحظه چند گرفتاری مختلف داشته باشم ولی برخلاف گذشته بدون انکه گرفتار غم و تشویش گردم دستور دکتر را به یاد اوردم که ((هر دفعه یک ریگ و هر موقع یک کار)) و با تکرار کلمات مزبور توانستم کارم را با نظم و ترتیب و به موقع انجام داده و بر نگرانی غلبه نمایم.))


برگرفته از ایین زندگی / نوشته دیل کارنگی / ترجمه م. اذین فر / انتشارات اسکندری / بخش دم غنیمت است


برگرفته از این وب لاگ

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

داستان ایمان



http://www.aurinco.com/images/pool-lights.jpg


مرد جوانی که مربی شنا بود و دارنده ی چندین مدال المپیک بود ,به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی که درباره ی خداوند و مذهب مینوشتند مسخره میکرد .
شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالا ترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . حساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد .
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!ا


*********

می تونم بگم که این داستان جزو داستانهایی که بارها خوندم وهربار حس عجیبی بهم دست داده ...



۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

اقیانوس



http://ehapc.files.wordpress.com/2009/05/ocean-water.jpg


ماهي اقيانوس: ببخشيد، شما از من بزرگتر هستيد بنابراين مي‌توانيد به من بگوييد كجا مي‌توانم چيزي را پيدا كنم كه به آن اقيانوس مي‌گويند؟


ماهي بزرگتر: اقيانوس، چيزي است كه تو هم اينك در آن هستي.


ـ آه، اين؟ اما اين كه آب است! چيزي كه من به دنبالش مي‌گردم اقيانوس است.


ماهي كوچك مأيوسانه اين را گفت و در حالي كه در اقيانوس شنا مي‌كرد در جايي ديگر به دنبال آن مي‌گشت.


-----------------------------


وقتی فکر می کنم می بینم بیشتر شرایط زندگی ما ها یا خودم همینه ،

ولی چیزی که اینجا حقیقت داره باور کردنه
شاید همون ماهی بزرگتر خدا بوده ...



-----------------------

تخت شماره ی ۳

http://www.standingsets.com/images/Hos-Room-2.jpg


مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!!!!!!



۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

من آدم تاثیرگذارى هستم.



آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود

:

« من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:

لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١
۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:

امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟

او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!