‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

به تيغم گر زني دستت نگيرم

http://img.ffffound.com/static-data/assets/6/02a11de9d4ca18e7d66a420aa8ff55c334a6b180_m.jpg




امروز که مینویسم در بین غبار و تاریکی نورهاست که برای آن مینویسم

به امید شاعر و شعری که زندگی آفرید ...

گوش میکردم ...

باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
آنچنان ديوانگي بگسسته بند
كه همه ديوانگان پندم دهند
غيرآن زنجير زلف دلبرم
گر دو صد زنجير آري بگسلم


به تيغم گر زني دستت نگيرم
وگر تيرم زني منت پذيرم
كمان ابروي ما را كو مزن تير
كه پيش چشم بيمارت بميرم

چشمي كه نظر نگه ندارد
بس فتنه كه بر سردل آرد
آهوي كمند زلف خوبان
خود را به هلاك مي سپارد

به دو زلف يار دادم دل بيقرار خود را
چه كنم سياه كردم همه روزگار خود را
شبي ار بدستم افتد سر زلف يار
همه مو به مو شمارم غم بيشمار خود را....


بعض که شکسته میشود آسمان شروع به باران میکند
و همه به فکر گلهای قالیند که میبارند گلهایی که روزی نقش قالی خواهند شد ...

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

زهر اگر در مذاق من ریزی

http://khakeman.com/wp/wp-content/wine-glass.jpg


هر که می با تو خورد عربده کرد

هر که روی تو دید عشق آورد

زهر اگر در مذاق من ریزی

با تو همچون شکر بشاید خورد


سعدی

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

لحظه نهم- سعدی


مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا

گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را


باري به چشم احسان در حال ما نظر كن

كز خوان پادشاهان راحت بود گدا را


سلطان كه خشم گيرد بر بندگان حضرت

حكمش رسد وليكن حدي بود جفا را


من بي تو زندگاني خود را نمي‌پسندم

كآسايشي نباشد بي دوستان بقا را


چون تشنه جان سپردم آنگه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاك من گيا را


حال نيازمندي در وصف مي‌نيايد

آنگه كه بازگردي گوييم ماجرا را


بازآ و جان شيرين از من ستان به خدمت

ديگر چه برگ باشد درويش بي‌نوا را


يا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

"چندان كه بازبيند ديدار آشنا را"


نه ملك پادشا را در چشم خوبرويان

وقعيست، اي برادر، نه زهد پارسا را


اي كاش برفتادي برقع ز روي ليلي

تا مدعي نماندي مجنون مبتلا را


سعدي قلم به سختي رفتست و نيكبختي

پس هر چه پيشت آيد گردن بنه قضا را


**