‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

پرهای زمزمه

http://asset.soup.io/asset/1267/8692_4aed.jpeg

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.


مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف

تشنه ی زمزمه ام.

مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه ی زمزمه ام ؟


بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....


* سهراب سپهری


*** با خود می اندیشم ، به تو می اندیشم

و زمزمه ای پنهان نقشی از تو در درونم میسازد

بهتر آن است که برخیزم و به امید تو باشم

که تو خواهی ساخت

که تو خواهی ساخت آن نقش درونم را ...

(ن.ط)

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

صداکن مرا

http://asset.soup.io/asset/1230/6302_87ac.jpeg

صداکن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

درابعاد این عصرخاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه انداره تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
وخاصیت عشق اینست.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم ازحالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مراگرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستد
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
جرثقیل است.
مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار
خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی
بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

***

از بچگی پائیز رو دوست داشتم و از وقتی فهمیدم شعر خوندن یعنی چی

به سهراب علاقمند شدم گاهی فکر میکنم بسیاری از رفتارهای من در

زندگی ناشی از اشعار سهرابه ، این روزها ، روزهای عجیبیه روزهای

تنهایی و روزهای زیستن برای زیبایی ، خیلی حرفها برای گفتن دارم

و میدونم که روزی کسی خواهد شنید :)

روزی دوستی بهم گفت حرفت رو بگو و من از اون روز حرفم را میگم

شاید نه به آسانی اما تمرین کردم که راحتتر خودم رو بیان کنم و البته

فکرم را..... ممنون از همه دوستانم و خداوند .

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

پنجره

http://www.travelrepublic.co.uk/images/news/2010-02-05.jpg


از پنجره که بیرون رو نگاه میکنی ، شهر رو پر از آدمهایی می بینی که به دور خیابونهای
تکراری می چرخند ، مثل خودت ، اما نزدیکتر که میشی این آدمها با آدمهای گیجی که پشت
پنجره دیده بودیم فرق دارند ...

چند روز پیش از پنجره ساختمونی به بیرون نگاه میکردم ، کوچه ساکت بود و پر از ماشینها
با مدلهای مختلف بود . مدل بالا مدل پائین ...اما همون ماشینهای مدل بالایی که از نزدیک
ابهتی داشتند .... از دور شبیه سوسک سفید بودند ... یا قشنگتر بگم شبیه یه چیز به درد نخور
یک موجود بی روح ... چند لحظه بعد با خودم فکر میکردم این همه موجود از بالاترها تشخیص
داده نمیشم ...همه تبدیل به نقطه میشیم اما نزدیکتر یک خط، یک رنگ ،یک دنیای پر از وجود
داشتن هستیم ....


*** طی نوشتتم یاد این قطعه زیبا از سهراب افتادم :

مردمان را ديدم ...

شهرها را ديدم ...

دشت ها را ، كوهها را ديدم...

آب را ديدم ، خاك را ديدم....

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ،

و گياهان را د رظلمت ديدم...

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم




۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

لحظه چهار - سهراب سپهری

دیروز با یک دوست سیری در شعر تنها باد از دفتر شرق اندوه سهراب داشتیم


سایه شدم، و صدا كردم:
كو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ كو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!
دستم در كوه سحر "او" می‌چید، "او" می‌چید.
و ندا آمد: و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟
و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!
"او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.
و ندا آمد: پرها هم.

این شعر سهراب برای من همیشه مزمون گشتن به دنبال

معبود و جستن پری برای پرواز است

پری که در انتها به دست میاد و پرنده شدن رو می آموزه ،

جایی که از خدا خواسته شود

اگر طلبت حقیقی باشد به حقیقت دست میابی هرچند سخت هرچند دور

حضرت حافظ میفرمایند :

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


و من هنوز در سفرم وقتی این شعر رو می نوشتم به چند جمله زیبا

از علامه برخوردم شابد جواب خوبی باشه :


" تخم سعادت، مراقبت است. مراقبت یعنی کشیک نفس کشیدن.

یعنی حریم دل را پاسبانی کردن. یعنی سر را از تصرفات شیطانی حفظ داشتن.

پاسبان حرم دل بودن. این تخم سعادت را باید در مزرعه دل کاشت و بعد به

اعمال صالحه و آداب و دستورات قرآنی ، این نهال سعادت را پروراند.


"توجه! توجه!» و این، فراتر از « تذکر» و « تفکر» است."


نمی دونم تا چه حد تونستم ارتباط این اشعار رو با شعر سهراب به نشان بدهم

ولی راهنمایان خوبی هستند .به کمی اندیشه و مدت زیادی توجه نیاز است !

لحظه سه - سهراب سپهری

*سایبان آرامش ما ، ماییم*

در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه - روشن برویم.
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر كهن را از پی برویم.


برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشیم.
شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم كنیم.
از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.
خود روی دلهره پرپر كنیم.


نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.
نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیك ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.
دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره كنیم.


ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز ما در را نشكنیم.
برخیزیم ، و دعا كنیم:
لب ما شیار عطر خاموشی باد!
نزدیك ما شب بی دردی است ، دوری كنیم.
كنار ما ریشه بی شوری است، بر كنیم.


و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم.
آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاكستر كنیم.
قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.
و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم.
و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم.
و این گودال ، فرود آییم ، و بی پروا فرود آییم.
برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم.


ما وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم.
ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم.
پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم.
تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم.

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.
چون جویبار، آیینه روان باشیم : به درخت ، درخت را پاسخ دهیم.
و دو كران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.


برویم ، برویم، و بیكرانی را زمزمه كنیم.


برویم ، برویم، و بیكرانی را زمزمه كنیم….