۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او


این روزهای گرفته و بارانی به دلخوشی هایم بیشتر از هر روز دیگری
می اندیشم ، به نوشتن برای باران و برای او که جدا از من نیست ...

همیشه خواندن شعرهای سپید روح تازه ای به من می بخشه ... شعری
از فروغ و مصدق خوندم که بسیار دلچسب بود ...



*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

شعری زیبا از فروغ




پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

ساقیا ...

سال نو مبارک ...

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

ساقي به نور باده برافروز جام ما



ساقي به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم

اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نميرد ان كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

چندان بود كر شمر و ناز سهي قدان

كايد به جلوه سرو صنوبر بر خرام ما

اي باد اگر به گلشن احباب بگذري

زنها عرضع ده بر جانان پيام ما

گو نام مازياد به عمدا چه ميبري

خود ايد ان كه ياد نياري زنام ما

مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان روسپرده اند به مستي ز مام ما

حافظ ز ديده دانه اشكي همي فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما


***

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

مرا روشن تر ميخواهي




مرا روشن تر ميخواهي

از اشتاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز

ورنه مرا در ين ظلمات باز نتواني يافت

ورنه هزاران چشم تو فريبت خواهند داد اي جوينده ي بي گناه!

بايست و چراغ اشتياقت را شعله ور تر كن.



از نگفته ها،از نسروده ها پرم؛

از انديشه هاي ناشناخته و

اشعاري كه بدان ها نينديشيده ام.

عقده ي اشك من درد پري،درد سر شاريست.و باقي نا گفته ها

سكوت نيست ناله يي ست.

اكنون زمان گريستن است،اگر تنها بتوان گريست،يا به راز داري

دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت،يا دست كم به در ها

_كه در آن احتمال گشودني است به روي نابكاران.


با اين همه به زندان من بيا كه تنها دريچه اش به حياط

ديوانه خانه ميگشايد.


اما چگونه،به راستي چگونه

در قعر شبي اين چنين بي ستاره،

زندان مرا_بي سرود و صدا مانده_

باز تواني شناخت؟



ما در ظلمت ايم

بدان خاطر كه كسي به عشق ما نسوخت،

ما تنهاييم

چرا كه هرگز كسي ما را به جانب خود نخواند،


ما خاموشي ايم

زيرا كه ديگر هيچ گاه باز نخواهيم آمد،

و گردن افراخته

بدان جهت كه به هيچ چيز اعتماد نكرديم،بي آن كه بي اعتمادي

را دوست داشته باشيم.


كنار حوض شكسته ي درختي بي بهار از نيروي غصاره ي مدفونه

خويش ميپوسد.

و نا پاكي آرام آرام رخساره ها را از تابش باز ميدارد.


عشق هاي معصوم، بي كاره و بي انگيزه اند.

دوست داشتن

از سفره هاي دراز تهي دست باز ميگردد....


**شاملو


... چه حس غریبی دارم به این شعر نزدیکترم تا به خودم

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

انعکاس

هر بار به مردی که برعکس
توی آبه نگاه می کنم،
خندم میگیره،
گرچه نباید بخندم.
چون شاید تو یه دنیای دیگه
یه وقت دیگه
تو یه شهر دیگه،
شاید اون درست ایستاده باشه
و من برعکس باشم.

شل سیلور استاین

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

والنتاین مبارک بود




نمی دونم چرا ولی امروز با تمام شادی غمگین بودم

فکر می کردم این منم ندیدن دیدنها غمگینم کرده

اما وقتی وب لاگ دوستانم رو خوندم حس کردم بهتره به اتاقی فکر کنم

که در اونجا خدا انسان رو آفرید و به او گفت که روزی همه چیز رو فراموش خواهی کرد

انسان بود که باورش نشد .....

اما اون روزی که فراموش کرد همان صبحی بود که پا به زمین گذاشت ....

حالا تو این زمین به این بزرگی همه همدیگر رو فراموش کردند


والنتاین مبارک بود که یاد هم باشیم

و منم یاده بعضی چیزهای دیگه افتادم

یاد دختری که منتظره تا این آخرین والنتاینی باشه که تنهاست

یاد پسری که به خاطر بی پولی خیره والنتاینو زده

اونایی که اصلا نمی دونن والنتاین چیه ... و عاشقانه باهم زندگی میکنن


وآدمهایی که به جرم تنها بودن تو یه گوشه این دنیا واسه خودش کادو گرفتند

هی ... تنهایی سخته

همه تو این دنیا دوست دارند یکی به یادشون باشه

چرا؟