۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سهشنبه
در کوی عشق
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
فرشته زمینی
ای جان سرگردان
میان وسوسه های زمین وآسمان
صدایت را دوست دارم
و می دانم که فرشته ها نیز
به صدای تو گوش می دهند
و قلب تو آنقدر مهربان است
که اگر فرشته ها بفهمند
آن را تصاحب می کنند
و دیگر آن را به دنیا باز نمی گردانند...
**
۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه
به تيغم گر زني دستت نگيرم
امروز که مینویسم در بین غبار و تاریکی نورهاست که برای آن مینویسم
به امید شاعر و شعری که زندگی آفرید ...
گوش میکردم ...
باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
آنچنان ديوانگي بگسسته بند
كه همه ديوانگان پندم دهند
غيرآن زنجير زلف دلبرم
گر دو صد زنجير آري بگسلم
بعض که شکسته میشود آسمان شروع به باران میکندبه تيغم گر زني دستت نگيرم
وگر تيرم زني منت پذيرم
كمان ابروي ما را كو مزن تير
كه پيش چشم بيمارت بميرمچشمي كه نظر نگه ندارد
بس فتنه كه بر سردل آرد
آهوي كمند زلف خوبان
خود را به هلاك مي سپاردبه دو زلف يار دادم دل بيقرار خود را
چه كنم سياه كردم همه روزگار خود را
شبي ار بدستم افتد سر زلف يار
همه مو به مو شمارم غم بيشمار خود را....
و همه به فکر گلهای قالیند که میبارند گلهایی که روزی نقش قالی خواهند شد ...
۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه
بار
گلویم از بار ناگفته سنگینی میکند
نمی دانم راهی که می روم هستم
یا راهی که نرفتم...
در انبوه تردید و گلایه ها
این بغض شکسته است که همچون سرگیجه ای
در درونم می پیچد ...تا بلکه دیواری بیابد
و تکیه کند ...
ن.ط
۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه
دوست

نه هيچ انساني دشمن توست،نه هيچ انساني دوست توست،بلكه هر انساني معلم توست....
این جمله خانم اسکاولیشن تو این روزهای سرد چه دلنشین هست ، روزهایی که دوستان دلیل
برای ماندن میشوند ...
در سفر زندگی این مسافر... گاه چنان سرگرم سفر میشویم که مقصد و پایان را فراموش میکنیم
گویی همیشه سفر خواهد بود ...؟؟؟
نیرویی میگوید : آری ...همیشه سفر خواهد بود ...سفر به سوی بودن
سفر به سوی جاودانگی ...
سفر بخیر ...
۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه
ما ستاره هستیم
ما در خود ستاره ای بی نهایت زیبا داریم. ما ستاره هستیم. البته غبارها و ابرهایی فراوان ما را فراگرفته اند و اگر كسی از بیرون بنگرد ستاره ای نخواهد یافت. هدف مراقبه رخنه كردن در ابرهای تاریكی است كه ما را فراگرفته اند و رسیدن به هسته وجود جایی كه نور ابدی در آنجا حاضر است. جایی كه زندگی با شعله ای از شور و نشاط، شادمانی و زیبایی ای چشمگیر شعله ور است. این درونی ترین شعله همان خداست. سفر دشوار اما بسیار پربار است. و سفر فقط در آغاز دشوار است. آنگاه كه تو طعم آن لذت ناشناخته، آن احساس رهایی و هیجان ناشناخته را بچشی، سفر دیگر دشوار نخواهد بود. آنگاه هر لحظه آن از چنان زیبایی دل انگیز، نشاطی بی بدیل و شور و حالی عظیم برخوردار خواهد شد كه حاضر خواهی بود هرگونه سختی را به جان بخری. حتی حاضر خواهی بود در راه آن جان دهی، زیرا آنگاه خواهی دانست كه حتی مرگ نیز مرگ نیست.
۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه
وصل
در برابرِ بیکرانیِ ساکن
جنبشِ کوچکِ گُلبرگ
به پروانهیی ماننده بود.
زمان، با گامِ شتابناک برخاست
و در سرگردانی
یله شد.
در باغستانِ خشک
معجزهی وصل
بهاری کرد.
سرابِ عطشان
برکهیی صافی شد،
و گنجشکانِ دستآموزِ بوسه
شادی را
در خشکسارِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اینک! چشمی بیدریغ
که فانوسِ اشکاش
شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک
لبخند میزند.
آنک منم که سرگردانیهایم را همه
تا بدین قُلّهی جُلجُتا
پیمودهام
آنک منم
میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.
آنک منم
پا بر صلیبِ باژگون نهاده
با قامتی به بلندیِ فریاد.
۳
در سرزمینِ حسرت معجزهیی فرود آمد
[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].
فریاد کردم:
«ــ ای مسافر!
با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست میداشتم
اینمایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه میبایدم کرد؟»
«ــ بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.
لایهی تیره فرونشست
آبگیرِ کدر
صافی شد
و سنگریزههای زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید
دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد
رنجِ دیرینه
همه کینههایش را
خندید
پایآبله
در چمنزارانِ آفتاب
فرود آمدم
بیآنکه از شبِ ناآشتی
داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امیدِ دریچهیی
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جانم تنوره میکشد
گویی از پاکترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشیدهام.
در فرصتِ میانِ ستارهها
شلنگانداز
رقصی میکنم -
دیوانه
به تماشای من بیا!
*****
پی نوشت :
چه شعری بود دیوانه وار چند بار خوندم
در روزی که دلتنگی جواب دارد این شعر بهترین وسوسه ام بود ... دیوانه به تماشای من بیا!
* عکس از سایت احمد شاملو
