۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
ساقي به نور باده برافروز جام ما
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد ان كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود كر شمر و ناز سهي قدان
كايد به جلوه سرو صنوبر بر خرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنها عرضع ده بر جانان پيام ما
گو نام مازياد به عمدا چه ميبري
خود ايد ان كه ياد نياري زنام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان روسپرده اند به مستي ز مام ما
حافظ ز ديده دانه اشكي همي فشان
باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
***
۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه
مرا روشن تر ميخواهي
مرا روشن تر ميخواهي
از اشتاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز
ورنه مرا در ين ظلمات باز نتواني يافت
ورنه هزاران چشم تو فريبت خواهند داد اي جوينده ي بي گناه!
بايست و چراغ اشتياقت را شعله ور تر كن.
از نگفته ها،از نسروده ها پرم؛
از انديشه هاي ناشناخته و
اشعاري كه بدان ها نينديشيده ام.
عقده ي اشك من درد پري،درد سر شاريست.و باقي نا گفته ها
سكوت نيست ناله يي ست.
اكنون زمان گريستن است،اگر تنها بتوان گريست،يا به راز داري
دامان تو اعتمادي اگر بتوان داشت،يا دست كم به در ها
_كه در آن احتمال گشودني است به روي نابكاران.
با اين همه به زندان من بيا كه تنها دريچه اش به حياط
ديوانه خانه ميگشايد.
اما چگونه،به راستي چگونه
در قعر شبي اين چنين بي ستاره،
زندان مرا_بي سرود و صدا مانده_
باز تواني شناخت؟
ما در ظلمت ايم
بدان خاطر كه كسي به عشق ما نسوخت،
ما تنهاييم
چرا كه هرگز كسي ما را به جانب خود نخواند،
ما خاموشي ايم
زيرا كه ديگر هيچ گاه باز نخواهيم آمد،
و گردن افراخته
بدان جهت كه به هيچ چيز اعتماد نكرديم،بي آن كه بي اعتمادي
را دوست داشته باشيم.
كنار حوض شكسته ي درختي بي بهار از نيروي غصاره ي مدفونه
خويش ميپوسد.
و نا پاكي آرام آرام رخساره ها را از تابش باز ميدارد.
عشق هاي معصوم، بي كاره و بي انگيزه اند.
دوست داشتن
از سفره هاي دراز تهي دست باز ميگردد....
**شاملو
... چه حس غریبی دارم به این شعر نزدیکترم تا به خودم
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
انعکاس
هر بار به مردی که برعکس
توی آبه نگاه می کنم،
خندم میگیره،
گرچه نباید بخندم.
چون شاید تو یه دنیای دیگه
یه وقت دیگه
تو یه شهر دیگه،
شاید اون درست ایستاده باشه
و من برعکس باشم.
شل سیلور استاین
۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه
والنتاین مبارک بود
نمی دونم چرا ولی امروز با تمام شادی غمگین بودم
فکر می کردم این منم ندیدن دیدنها غمگینم کرده
اما وقتی وب لاگ دوستانم رو خوندم حس کردم بهتره به اتاقی فکر کنم
که در اونجا خدا انسان رو آفرید و به او گفت که روزی همه چیز رو فراموش خواهی کرد
انسان بود که باورش نشد .....
اما اون روزی که فراموش کرد همان صبحی بود که پا به زمین گذاشت ....
حالا تو این زمین به این بزرگی همه همدیگر رو فراموش کردند
والنتاین مبارک بود که یاد هم باشیم
و منم یاده بعضی چیزهای دیگه افتادم
یاد دختری که منتظره تا این آخرین والنتاینی باشه که تنهاست
یاد پسری که به خاطر بی پولی خیره والنتاینو زده
اونایی که اصلا نمی دونن والنتاین چیه ... و عاشقانه باهم زندگی میکنن
وآدمهایی که به جرم تنها بودن تو یه گوشه این دنیا واسه خودش کادو گرفتند
هی ... تنهایی سخته
همه تو این دنیا دوست دارند یکی به یادشون باشه
چرا؟
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
پس کدامين شهر از آنجا خوشتر است
۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
شعله زرد عاشق
همیشه ماه محرم منو یاد عشق و جنون می اندازه
به نظرم هر چه در این ماه اتفاق بیفته طعم عشق میده
عشقی شدید و شعله زرد یکی از همین رنگهاست
.....
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست بر من کام او
عشق بازی می کنم با نام او
